تبليغاتX

پورتال جوانان -علمی -همسر یابی -تفریحی و سرگرمی و جالبترین اخبار http://parsilove.com منتظر شما هستیم

صفای اشک - وفای غم

صفای اشک - وفای غم

(صفای اشک وفای غم)




    نويسنده
 



        آثار تاريخي يك عاشق
 



    دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق
 



طراح قالب:
 



     موزیک و سایر امکانات
 
 





نامه یک دختر زشت به پروردگار خویش

 

پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو بتو می نویسد که بد بختی به مفهوم

 

 وسیع کلمه - در زندگی بی پناهش بیداد می کند

 

 به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند، همین حالا که این نامه را بتو می نویسم

 

انقدر احساس بد بختی می کنم که تصورش حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره

 

بختانی - امکان ناپذیر است

 

میدانی خداسرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفاً زائیده یک امر

 

تصادفی است

 

مگر زندگی جز ترادف تصادفات،چیز دیگری هم هست؟.. نه، خدا! به خدا نیست

 

بیست و هشت سال پیش از این دختر زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به

 

ارث برده؛ جوانی زیبا را خرید...نتیجه این معامله وحشتناک، من بودم! بخت سیاه من

 

انقدربه من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد... هنگامی که

 

در 9 سالگی برای نخستین بار به ایینه نگاه کردم، به چشم خود دیدم که چهره ام

 

چرکنویس از یاد رفته ای است از چهره وحشت انگیز مادرم

 

سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی،ثروت مادرم را هم برد. و همراه با

 

ثروت مادرم ؛ پدرم را

 

تا ان زمان علیرغم چهره زشتی که داشتم زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود، که

 

من در مقبل دخترانیکه تو زیبایشان افریده بودی احساس تحقیر کنم.. تنها هنگامی که

 

فقر سایه نا میمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس کردم که

 

تا چه پایه محرومم!.. دوران بلوغم بود.. همه سلول های بدن درمانده ام از من و

 

احساسات من،(من)و (احساسات) متقابلی می خواستند

 

دلم وحشیانه ارزو می کرد که به خاطر عشق یک جوان، هر چه قدر هم وامانده

 

بطپد

 

نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بودکه با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف

 

و سکر آور، وجودم را به رقص اورد

 

می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم- که هر یک از تپش های قلبم انعکاس ناله

 

شبانه عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من میبود

 

دلم می خواست جوانی از جوانان روزگار دلم را می دید ... و میدید که دلم تا چه حد

 

دوست داشتنی است... تا چه پایه می تواند دوست بدارد

 

در اینجا در این دوران ظاهر بین ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی

 

نیست

 

به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت. نه دلی به

 

 خاطر تنهایی دلم گریست

 

تنها بستر تک افتاده ام میداند که شبها به خاطر آرامش دلم، چه قدر دلم را گول

 

 زدم... همه شب ، هر شب به او - به دل بیکسم- قول می دادم که فردا مونسی

 

برایش خواهم یافت

 

آه ! ای سرنوشت المبار!... ای زندگی مطرود

 

در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم، هر کجا بودم این زمزمه خانمان سوز به

 

 گوشم رسید

 

دختر خوبی است... بی نهایت خوب... اما... افسوس که زیبا نیست! هیچ زیبا نیست

 

تنها تو می دانی خدایا ، که شنیدن این چنین زمزمه اندوهبار برای دختری که از

 

 زیبایی محروم است. چه قدر تحمل ناپذیر و شکننده است

 

و این ، پروردگارا! به عدالتت سوگند که ... شوخی نیست، شعر نیست، تراژدی

 

خلقت است! تراژدی زندگی است! خداوندا اشتباه می کنم این طور نیست؟آری

 

 خدایا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من - به خاطر قلب من بطپد، برای اینکه اصلاً

 

نیستم ! نه خدا ! خدا منهای زیبایی- مفهوم زن چیست؟ من چیستم ؟ در حیرتم

 

پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود

 

 مرا برای چرا آفریدی ؟ برای چه

 

برای که آفریدی؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی؟ برای این کار وسیله دیگری

 

 جز زشتی این مبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی

 

پروردگارا ، من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت از توان من خارج است

 

من همین امشب به آستان تو بر میگردم.... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی! این

 

سینه خشک به درد مکن نمی خورد من......... من موی سرکش و پریشان می

 

خواهم  تا هر یک از تار هایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ! و

 

پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست... مرا به خاطر

 

 گناهی که ندارم ببخش


 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 8:23 بعد از ظهر | |







دعوت از شما دوستان گرامی

 

سلام دوستان عزیز خوشحال میشم اگه سری به سایت ناقابل من بزنید

منتظر محبت و حضور سبز شما هستم و از اینکه این سایت را به

دیگران معرفی میکنید از شما متشکرم

اگر سایت مرا با نام پارسی لاو در وبلاگ خود لینک دهید

آدرس وبلاگ شما را در سایت قرار خواهیم داد


http://parsilove.com



 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 9:53 بعد از ظهر | |







؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تسبیح ، سکوت ،جانمازو استخاره و

 

یک بیت خط خطی و چندین شهر پاره و

 

دستی که نقش میزد از یک حس بی نظیر

 

بر روی بوم چهره ی یک ماه پاره و

 

چندین قدم که دور می شد از نگاه زن

 

بی تاب می شد از نبود یادواره و

 

یک آسمانِ ابی و خورشید روی او

 

شب ها میان چشم دختر هی ستاره و

 

هی ماه و هی بلور چشمان مسافری

 

که می رود سراغ یک عشق دوباره و

 

اینجا همیشه زندگی تکرار می شود

 

مثل عبور یک نسیم از گوشواره و ...




 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 9:28 قبل از ظهر | |







????????????

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 6:48 بعد از ظهر | |







نسیم خوش عشق

 


چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست

این نسیمی که میوزد بهاریست ، پر از عطر و بوی عاشقیست

از کدامین سو می آید این نسیم بهاری ، از سوی دریا می آید یا صحرای عشق

چه زیبا میخوانند پرندگان ، چه عاشقانه پرواز میکنند در آسمان

این نسیم بهاری در این روز قشنگ آفتابی دل مرا عاشق کرده است

از کدامین سو می آید نسیم خوش عشق

چقدر آرامم ، بی تابم تا بدانم این نسیم بهاری از کدامین سو می آید

لحظه ای که چشم به آسمان دوختم پروانه ها دسته به دسته به یک سو می رفتند

به دنبال آنها رفتم ، به تو رسیدم ، آن نسیم مهربان از سوی قلب تو بود

تو را دیدم .. عاشقتر شدم ، عاشق قلب تو و نسیمی که از سوی او می آمد

چقدر این قلبت مهربان است ، چقدر چهره تو درخشان است

این لحظه عاشقی لحظه ایست بیادماندنی ، خاطره ایست فراموش نشدنی

از نسیم خوش عشق تا قلب مهربانت و از احساس من تا قلب تو راهی نیست

ازقلب من تا عشق تو ، از زندگی من تا قلب تو یک راه جز راه عاشقی نیست

هر جا که نسیمی می وزد یاد تو در دلم زنده می شود ، من که همیشه به یاد توام

خاطره دیدار با تو لحظه هایم را پرخاطره میکند

چقدر این زندگی با تو شیرین است ، چقدر قلبم با تو خوشبخت است

خوشبختی را تنها با تو میتوانم تجربه کنم ، زیبایی های دنیا را تنها با تو میتوانم ببینم

نسیم خوش عشق را تنها از سوی قلب تو میتوانم حس کنم ، صدای سخن عشق را

تنها از سوی تو میتوانم بشنوم ، و تنها دستان تو را میتوانم لمس کنم تا آرام شوم

عاشق شوم و با تو بمیرم

و این است حس ششگانه من ، هر چه خدا به من داده تنها 

با تو میتوانم آنها را تجربه کنم


چقدر این دنیا با تو زیباست ، چقدر این لحظه ها با تو شیرین است

چقدر تو عزیزی برایم عزیزم



 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 9:51 بعد از ظهر | |







لحظه های بی مروت

 


آه که چقدر سخت است لحظه های دور از تو بودن

آه که چقدر تلخ است بی تو بودن

گاهی از این زندگی خسته میشوم ، گاهی نیز از عشق دلشکسته میشوم

گاهی در گوشه ای تنها مینشینم و اشک میریزم ، گاهی نیز عکسهایت را در آغوش

میگیرم و از دلتنگی ات گریه میکنم

این است رسم عشق ، چقدر دردناک است این لحظه های عاشقی

پشیمانم از اینکه عاشقم ، پشیمانم از اینکه در دام عشق گرفتارم

کاش که عاشق نمیشدم ، تنهایی دوای درد من است

دلم نمی آید رهایت کنم ، حالا که عاشقت هستم دلم نمیخواهد قلب مهربانت را بشکنم

گرچه من از کرده خویش پشیمانم ، اما چون با تو هستم خوشبخترینم

آنقدر دوستت دارم که دلم نمیخواهد بگویم که فراموشم کن

آه که چقدر این لحظه ها نفسگیر است ، آه که چقدر این قلب بی گناهم پریشان است

از امروز میترسم که از من دور شوی ، از فردا میترسم که تو را از دست بدهم ، به چه

امیدی با تو باشم ای بهترینم

این سرنوشت و روزگار بی وفا با قلب من نمیسازد میدانم اگر با تو باشم فردا که رسید

حال و هوای من از امروز دلگیرتر است

آه که چقدر این لحظه ها بی مروت است

قلب من بی طاقت است ، چشمهایم دیگر اشکی ندارند برای ریختن

نمیدانم از دوری تو اشک بریزم ، یا از دلتنگی ات

نمیدانم غصه امروز را بخورم ، یا غم فردا را بکشم

نه دیگر کار من از کار گذشته است ، راهی جز عاشق ماندن و غم و غصه های عشق را

تحمل کردن نیست

باید سوخت .... باید در راه عشق نابود شد ... آه که چقدر تلخ است



 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 3:18 بعد از ظهر | |







جدائی خیلی سخته

 

دریای چشمانم خشکیده ، آسمان قلبم ابری و دلگرفته

دستهایم سردتر از یخ ، گونه هایم چروکیده

سهم من از عشق آوارگی ، کلام شب و روز من نفرین بر عشق

میگویند عشق مقدس است ، عشق کلامی جاودانه است

اما کسی که این جمله را گفت قلب شکسته ی یک عاشق را ندیده است

اشکهای چشمهای آن بی گناه را ندیده است

غم و غصه های تلخ لحظه های جدایی را نچشیده است یا خیانت ندیده است

تو بگو، چرا سکوت کرده ای؟ عشق را برایم معنا کن ، چرا لال شده ای

فکر نکن که بدون  تو می میرم، تو برو و بدان که بی تو شاد هستم

مرا آزاد کن از آن قلب پر از گناهت ، برو در آغوش کسی بخواب که نشسته است

چشم به راهت

مرا آزاد کن از دل بی وفایت ، برو و لبهایت را بر روی لبهای رقیبم بگذار

مرا رها کن و تنهایم بگذار

نفرین بر تو ، نفرین بر سرنوشت ، کلام شب و روز من نفرین بر عشق

آن لحظه که آمدی و دستهایت را در دستان من گذاشتی حس کردم که

دیگر دستهایت مثل گذشته سرد نیست

عشق ، بازیچه ی دست تو است، عشق تو سرچشمه ای از هوس است

مرا رها کن ، مرا از آن قلب سیاهت آزاد کن ، دیگر عشق را نمیخواهم

نفرین بر تو ، نفرین بر عشق



 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 1:54 بعد از ظهر | |







دل سوختن

 


دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی

 کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای

دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن

 قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است

کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق،

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد

 اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و

بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست

 مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او

برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم،

آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی

نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی

از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا

خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم

خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم

می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و

هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را

نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد

من بنده عشقم، بنده عاشقی


 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 9:57 بعد از ظهر | |







به نام پیوند دهنده قلبها

 

در کوچه ای خلوت به دنبال عشق می گشتم عشقی که


تا ابد با من باشد عشقی که بتواند من را درک کند



در کوچه ی خلوت گلی را دیدم گلی که پر از احساس و پر از خون جاری از عشق بود

 

شاید شما فکر کنید که کوچه ی خلوت فقط برای قصه هایی از


جدایی است ولی نه بعضی از کوچه های


 
خلوت انسان رو به عشق نزدیک تر میکنه

 

در آن کوچه یک گلی بود که شاخه ای شکسته داشت


گلبرگ های آن پرپر شده بود و جز آه و ناله چیزی



برای حرف نداشت

 

من آن شاخه ی خشکیده را به خانه بردم از او مراقبت کردم


او را در جایی قرار دادم که سرور تمام گلها


شود به آب دادم از خورشید خواستم که بهترین نور خود را


به گل بتاباند تا آن گل شایسته ی سروری گلها را داشته باشد

 

 من از او آن قدر مواظبت کردم  گاهی دستم از خارهای آن گل


زخمی میشد ولی با هر رنج و زحمتی بود



آن را به درجه ی سروری رساندم

 

حال من آن گل را در گلدان خود نگه داشته ام و او را


همچون خدا میپرستم و او هم با بوی خوش خود


مرا سر مست میکند



 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:16 بعد از ظهر | |







دوستت دارم شیدا جان

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مجید نیکوکلام در 11:7 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.j28.ir & www.bia2funny.ir & www.TakTemp.com